شهاب الدين احمد سمعانى

97

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

شعر فريد عن الخلّان فى كلّ بلدة * اذا عظم المطلوب قلّ المساعد كون با وى لباس حرب پوشيده و در روى وى صمصام داورى كشيده ، و او درع دلاورى در بر افكنده و مغفر مردانگى بر سر نهاده و به عاقبت رخت از وطن اختيار برگرفته و از مكّه كه اوّل ارض مسّ جلدى ترا بها ، و انّ الابل على غلظ اكبادها ، لتحنّ الى اوطانها ، و انّ الطّير ليقطع عن عرض الارض الى مكانها از مسكن 21 و وطن بيرون كرده و مهتروار بر ناقهء فقر و فاقه نشسته و در مصاحبت صديق تصديق و رفيق توفيق و يار تحقيق قصد غار غيرت و منزل حيرت و مشرب صفوت و قبّهء قربت و سرادقات عزّت كرده و از عالم غيبى بىواسطهء بشرى اين ندا به سمع جمع عشقش رسانيده كه وَ هُوَ مَعَكُمْ أَيْنَ ما كُنْتُمْ ما يَكُونُ مِنْ نَجْوى ثَلاثَةٍ إِلَّا هُوَ رابِعُهُمْ . اى جوانمرد ! تشريف نگر در حقّ امّت مصطفى ، در قصّهء اصحاب الكهف گفت : سادسهم كلبهم ، اينجا گفت در حقّ اين امّت : سادسهم ربّهم . يا لطفا لا مدى له و يا كرما لا غاية له . آورده‌اند كه چون خداوند عزّ و جلّ - قلم را كه كدخداى راز ابدى و مفسّر 22 سرّ ازلى و مستوفى سلطان حكم بود در وجود آورد . آرى جوانمرد ! 23 عجب است آن قصب كه سر از زمين / a 30 / برآرد دست برگ به حكم نياز دراز كرده كسوت حور العين پوشيده ، ده جاى ميان ببسته انبوب على انبوب ، يكاد من عشقه يذوب . اى قصب اين چندين كمر 24 چيست ؟ و او به زفان حال بر منبر توحيد اين زمزمهء عاشقانه 25 مىسرايد : بيت فرمانِ تو آمد و زجا برجَستم * پيغام همىداد و كمر مىبستم اين حقّ فرمان اوست كه به ما آمد . فرمان سلطان را چنين پيش بايد رفت . آن قصب بلعجب در حلّهء عروسان سر از زمين برآرد و روزگارى در طراوت بدايت و حلهء خضرت و حليهء لطف حضرت بباشد ، نسيم ريح كه حبيب روح است 26 بر اطراف وى مىبزد شمال جمّاشى مىكند 27 ، باد سحر كه نديم اهل صبوت است بر وى مىجهد ، تا آنگاه كه به آخر سموم قهر از عالم غيبى و جلال تاختن آرد و آن حلّهء سبز از برش بركشد و آن تاج زيبا از سرش